زندگی نامه استاد عبدالوهاب شهیدی – بخش دوم

شروع آموزش حرفه ای آواز درجامعه باربد ۱۳۲۴ -۱۳۳۹

شهیدی در مورد نحوه آشنایی با مهرتاش می گوید:

این آشنایی به شکلی کاملا اتفاقی در همان شب اجرای موسی و شبان رخ داد. آقای اسماعیل مهرتاش که بنده ایشان را نمی‌شناختم برنامه من را گوش کردند و به واسطه یکی از دوستان برادرم، خواستار قرار ملاقاتی شدند. در ملاقاتی که با آقای مهرتاش داشتم، ایشان از من خواستند تا آوازی بخوانم و من چون علاقه زیادی به گرامافون داشتم و تمام آوازهای ادیب و تاج اصفهانی را از روی گرامافون گوش می‌کردم و مدت آنها سه دقیقه بود سر سه دقیقه آواز را در دستگاه ابوعطا تمام کردم استاد مهرتاش به من گفت پس بقیه آواز چی شد؟! و من گفتم بقیه‌اش را بلد نیستم آن آقایی که آنجا نشسته بود بلند شد و پیشانی من را بوسید و گفت تو زرنگ هستی و گلیم خود را از آب بیرون می‌کشی و انسان معروفی می‌شوی. بعد از آن که رفت فهمیدم آن شخص استاد حسین طاهرزاده بود و من حالا افسوس می‌خورم که چرا آن زمان پایش را نبوسیدم چون خواننده‌ای بسیار بالایی بود.

من را به جامعه باربد جهت همکاری دعوت کردند. در ۲۳سالگی در کلاس استاد مهرتاش شرکت کرده و شروع به یادگیری کردم و تمام دوره‌های آواز را دیدم.

در ضمن اینکه کلاس آواز را پیگیر بودم به صحنه تئاتر هم می‌رفتم و تا سال ۱۳۳۹ در «جامعه باربد» زیر نظر استاد مهرتاش بودم. از همین ‌رو من همواره خودم را مدیون استاد مهرتاش و نوع نگاهش می‌دانم.

ایشان هم تدریس موسیقی به خصوص تار را می‌کرد و هم تدریس تئاتر، فن بیان و هنرپیشگی را. مردی که زحمت بسیاری برای تئاتر ایران کشید و من به ایشان بسیار مدیون هستم چرا که هرچه دارم از ایشان دارم حتی به شما می‌گویم که تنها استاد من در آواز، ایشان بودند. من از جامعه باربد خیلی چیزها یاد گرفتم. هرچه دارم از اسماعیل مهرتاش دارم. در برنامه گلها هم از شیوه کار مهرتاش استفاده کردم.

شب ها در صحنه، وقتی آواز می خواندم به دست سنتورنوازان نگاه می کردم و تمام قواعد را با نگاه کردن یادگرفتم. بعد از مدتی بدون اینکه به کسی بگویم یک سنتور خریدم و به تنهایی در خانه تمرین می کردم. یک شب دیدم مهرتاش خیلی ناراحت است. علتش را جویا شدم. گفت نوازنده تار و سنتور گفته است حقوقم را زیاد کن و نیامده. من هم امشب میهمانان مهمی دارم گفتم نگران نباشید من با سنتور وارد صحنه می شوم و شما از پشت پرده تار بزنید، کسی متوجه نمی شود این صدای سنتور نیست. ابتدا مخالفت کرد اما بالاخره راضی شد. خلاصه شب شد و من با سنتور وارد صحنه شد. اما قبل از اینکه استاد مهرتاش بخواهد از پشت پرده دست به تار بزند، شروع کردم به سنتور زدن و آوازخواندن. مهرتاش باورش نمی شد. وقتی برنامه تمام شد از کنارم تکان نمی خورد و دایم می گفت: «تو چطور سنتور زدی.» بعد از آن، دیگر در ارکستر سنتور می زدم.

من آواز را مو به ‌مو از روی آثار تاج اصفهانی و ادیب خوانساری می‌خواندم و تمرین می‌کردم. وقتی به جامعه باربد آمدم استاد مهرتاش گفت باید همه اینها را از ذهنت پاک کنی و مدت ۷یا۸ سال با زمان زحمت فراوان توانستم تقلید صدای آنها را از سرم بیرون کنم تا آنها را کنار گذاشتم و آن چیزی را که ایشان به من یاد داد سرلوحه قرار دادم.

مهرتاش به من گفت: «آوازی که به شما یاد دادم مانند خانه‌ای است که با کمک خودتان برای شما ساختم اما تزییناتش برعهده خودتان است. در پی آنچه من گفتم نباشید. خودتان هم اظهار وجود کنید.»  بدین ترتیب صاحب سبک منحصر به فردی شدم.

استاد مهرتاش هر هفته درس می‌داد و می‌گفت ما حفظ کنیم و یک گوشه را که جواب می‌دادیم ایرادها را برطرف می‌کرد و تکرار باعث می‌شد که ذره‌ذره یاد بگیریم. استاد حتی یک روز هم غیبت نکرد و همیشه هم کلاس‌شان رایگان بود. تحریر را با تار آموزش می‌داد و درس پس دادن خودش تمرین و تکرار بود.

همیشه به من چند نصیحت می‌کرد که: یک خواننده باید برای خودش سبک داشته باشد و برای آواز شعر مناسب انتخاب کند، تقلید نکند، مردم را خسته نکند،…. من چهارچوب آواز را به شما یاد می‌دهم. دیگر سلیقه خودتان است که چگونه آن را تنظیم کنید و ارائه بدهید اگر غیر از این باشد، فراموش می‌شوید. تحریرهای بی‌مورد ندهید، جیغ نزنید، بین کلمات تحریر ندهید و… .

شیوه آموزش او اصل اصل بود و می‌گفت تحریر زیاد لازم نیست. حتی گوشه‌هایی را که اسم شخص بود می‌گفت اینها نمی‌تواند اصالت زیادی داشته باشد و سندیت ندارد. شهابی، حاجیانی، مرادخانی و نصیرخوانی اسم اشخاص است و سندیت ندارد و آنهایی که اصالت دارد اسم کسی رویش نیست.

استاد مهرتاش شخصیتی ممتازداشتند و از لحاظ اخلاق، رفتار، گفتار و آموزش یک استاد کامل بودند و البته بسیار دلسوز. خاطرم است حتی زمانی که بیمار بودند و تب داشتند با همان شرایط بر سرکلاس می‌آمدند و تعطیلی در کار نبود. البته نه از لحاظ مادی چون ایشان هیچ گاه برای تدریس پول نمی‌گرفتند و عاشق این کار بودند. استاد مهرتاش زحمات بسیاری برای موسیقی کشید. ایشان علاوه بر اینکه در موسیقی استاد من بودند در تئاتر نیز از تجربه ‌شان بهره بردم. من در هیچ کافه و پاتوقی نخواندم و در کارم وفادار بودم. البته بقیه دوستان هم وفادار بودند. من سعی می‌کردم آنچه را که استاد می‌گفت انجام بدهم اما خیلی‌ها توانایی انجام آن را نداشتند. استاد مهرتاش همیشه می‌گفتند: آقای شهیدی را نشناختید و نخواهید شناخت.

دوران جوانی و نحوه تمرین استاد

من واقعا جانفشانی می کردم. همه چیز را به خودم حرام کرده بودم. آرزو داشتم فقط یک بار چراغ های لاله زار را در شب ببینم. هر روز ساعت شش از خواب بیدار می شدم و ساعت هفت سر کار بودم. در ارتش کار دفتری انجام می دادم. بعد ازظهر تا می آمدم کارهایم را جمع کنم، اتوبوس سرویس رفته بود. من یا پیاده یا با تاکسی خودم را به خانه می رساندم و اگر غذایی سر آتش بود می خوردم و راه می افتادم به طرف جامعه باربد تا ساعت چهار آنجا باشم. سوار تاکسی هم نمی شدم تا در راه تمرین کنم.

یادم هست هر روز از رو بروی مغازه یکی از دوستان برادرم که خیاط بود رد می شدم. دوست برادرم یک روز جلوی  او را گرفته بود و گفته بود: برادرت حواس پرتی دارد، چرا با خودش حرف می زند؟ یک بار دنبالش افتادم دیدم با خودش آواز می خواند و بعد می گوید: نشد دوباره از سَر!!! برادرم خندیده بود گفته بود کلاس موسیقی می رود و در راه مشق آواز می کند.

به این شکل بهترین دوران جوانی من گذشت، از ۲۵ سالگی تا ۴۰ سالگی، این بهترین دوران عمر یک انسان است که می تواند از جوانی استفاده کند، اما من خودم را از همه چیز محروم کرده بودم. ساعت چهار که می رفتم تئاتر تا یک بعد از نیمه شب آنجا بودم. وقتی می خواستیم برگردیم ماشینی در خیابان نبود. ۱۱ همه جا تعطیل می شد. برادرم «شهاب» بازیگر بود و با هم تعطیل می شدیم. هر شب از لاله زار تا خانه با هم مسابقه دو می گذاشتیم، من سال های زیادی به این شکل کار کردم. یعنی هیچ چیز مُفت به دستم نیامد. هیچ چیز کافی نبود. بالاترین حقوق کارمند ۵۰۰ تومان بود، در موسیقی هم همین بود.

فعالیت در رادیو ارتش ۱۳۳۵-۱۳۳۹

هم زمان با  آموزش در محضر استاد مهرتاش، در سال ۱۳۳۵ روابط عمومی ارتش توانست برنامه‌ای در رادیو به خود اختصاص دهد که آن هم موسیقی بود. به ‌جز من، حسین قوامی و ایرج هم برنامه داشتند که تا چهارسال در آن جا بودیم.

همکاری با گلها ۱۳۳۹

عبدالوهاب شهیدی در سال ۱۳۳۹ با برنامه گل‌ها شروع به فعالیت و همکاری در رادیو کرد و تا سال ۱۳۵۷ در بیش تر برنامه ها شرکت کرد.

خود ایشان در این رابطه می گوید: بعد از اینکه جامعه باربد تعطیل شد من کار نمی کردم. چند تا از رفقایم بودند که مرا از خانه بیرون آوردند و به رادیو بردند، مثل مرحوم «احمد مهران» که خیلی تلاش کرد تا من را به رادیو ببرد که ایشان کلکسیونر بود و دوست نزدیک آقای پیرنیا و منزل ایشان محفل هنرمندان بود و تمام هنرمندان نامی تهران به خانه ایشان رفت ‌وآمد می‌کردند.

می گفت حالا آواز می خوانی و عود هم می زنی، اگر هر دو را با هم بزنی می شوی «عودزن» گفتم چطور؟ گفت: همانی را که می زنی بخوان. هر دو را باهم اجرا کن؛ اگر جمله دوستت دارم را می خوانی باید مضراب هم همین را پیاده کنی. خیلی کار دشواری است.

من در برنامه ارتش و ارکستر دانشکده افسری بودم ولی چون در استخدام ارتش بودیم نمی‌توانستم در جای دیگر به غیر از ارتش ساز بزنم و یا آواز بخوانم. حسین خواجه‌امیری، همایون خرم،بدیعی، قوامی نیز این وضعیت را داشتند و برنامه ما در روزهای چهارشنبه و پنجشنبه از رادیو پخش می‌شد در آن زمان من سرباز وظیفه بودم. آقای پیرنیا چندین بار به من تکلیف کرد که به برنامه گلها بروم اما رییس ارتش مخالفت می‌کرد. در آن حین بود که با یکی از دوستانم «جواد مهاجر» که تار می‌زد، برنامه‌ای در افشاری اجرا کردیم و آقای مهران خیلی خوب این برنامه را ضبط کرد. آن نوار به دست پیرنیا رسید.

یک شب با مهاجر بودم و بعد از سه روز مهران به من زنگ زد که یک‌ نفر از اصفهان آمده که در برنامه گلها می‌خواند. سپس هم از من خواهش کرد که به آنجا بروم و ببینم که چه کسی است. من سر ساعت ۹:۳۰ که برنامه «برگ سبز۱۱۱» پخش می‌شد.

بشنوید برگ سبز۱۱۱ را

که خواننده را ناشناس معرفی کرد کمی که گوش دادم دیدم ساز آشناست. او هم اصلا معرفی نکرد اما وقتی تمام شد فهمیدم که کار خودم است. ایشان دو روز بعد به منزل ما آمد و با هم به نزد آقای پیرنیا رفتیم. به این ترتیب دوستی ما آغاز شد و این دوستی تا سال ۱۳۵۰ که ایشان فوت کردند ادامه داشت.

با پیرنیا بسیار دوست بودیم و ایشان مانند برادر به من احترام می‌گذاشت. چون من وقت ‌شناس بودم. حتی نیم‌ ساعت زودتر از موعد، سر قرارهای کاری و حرفه‌ای حاضر می‌شدم. کارهایم را هم شسته و رفته انجام می‌دادم. از طرف دیگر چون مرحوم پیرنیا به من اطمینان و اعتماد داشت، امتحان‌ کردن شعر و ملودی را برعهده خودم گذاشته بود.

این پیرمرد (پیرنیا) خیلی زحمت کشید. با این‌که شغل‌هایی مثل معاون نخست‌وزیر، رییس کانون وکلا و … داشت، همه را رها کرد و آمد به این کار چسبید چون علاقه داشت. من خودم شاهد بودم ساعت ۹ صبح می‌آمد، ساعت ۹ شب می‌رفت. سر پا می‌ایستاد و برنامه تهیه می‌کرد. این برنامه‌ای که شنونده نیم ساعت گوش می‌کند، دست کم ۵۰-۴۰ ساعت روی آن کار شده است. اول ماکت آن را می‌سازند بعد می‌دهند برای پخش، همین طوری خام نمی‌دهند. خواننده می‌آید می‌خواند بعد نوازنده سولیست می‌زند بعد گوینده شعرش را می‌گوید و بعد به هم بسته می‌شود. یک دفعه ضبط نمی‌شود در چندین مرحله ضبط می‌شود.

پیرنیا چند بار گفت من اسلوب برنامه گل‌ها را از مرحوم اسماعیل مهرتاش در تاتر یاد گرفته‌ام. برای این ‌که آقای مهرتاش هم در تئاتر برنامه‌ای داشت به نام «تابلو موزیکال» مثل حافظ، خیام و چیزهای دیگر. درست شگرد برنامه گل‌ها بود. گوینده بود، موزیک بود، خواننده بود و ترانه.

در آن زمان طبق آمار از صد شنونده رادیو ۷۵نفر برنامه گلها را می‌شنیدند و ۲۵درصد مابقی دیگر برنامه‌ها را گوش می‌کردند. اما حسادت و دخالت در کارها باعث شد که پیرنیا دشمن داشته باشد و به کار و موفقیت او حسودی می‌کردند. او بسیار مستبد بود و یک بار سر وزیر داد زد و گفت من این برنامه را با خون جگر اداره می‌کنم و شما چه کمکی به من کردید من دارم از شرکت نفت پول می‌گیرم.

بعد از پیرنیا و بعد از مدتی هوشنگ ابتهاج گلهای تازه را پایه‌گذاری کرد او به هنرمندان احترام می‌گذاشت و با اینکه موسیقی شناس نبود اما همه را متحد کرد و برنامه از هم پاشیده گلها را دوباره زنده کرد، او با افزایش حقوق و ساختن استراحتگاه برای هنرمندان شأن آنها را نیز نگاه داشت. اما باید بگویم که کار پیرنیا یک کار هزارساله بود او سر ضبط ‌ها می‌ایستاد و زمانی که پنجاه ساز در حال نواختن بودند می‌گفت که یکی دارد خارج می‌زند. او را بیرون می‌کشید و به آن تذکر می‌داد.

از هنرمندانی که به کاباره و مجالس عروسی نمی رفتند مثل من فهرستی تهیه کردند به نام «لیست سپاس» حددا ۱۰، ۱۵ نفر بودیم. آن زمان پنج هزار تومن رقم بالایی بود. هرماه پنج هزار تومن به حساب من می ریختند، چه می خواندم و چه نمی خواندم. اگر هم می خواندم پول هر جلسه را جدا حساب می کردند. به هنرمندان می رسیدند، ولی الان همه را با یک چوب حرکت می دهند. یعنی کسی که استاد است با یک تازه کار فرقی ندارد.

از سال ۳۹ تا سال ۵۷ به طور مداوم، ماهی سه، چهار، پنج یا شش تا برنامه تحویل می‌دادیم. در مورد گلها باید خلاصه بگویم که شکوفاترین دوره موسیقی ایران بود. چون بهترین کارها و ترانه‌ها و خواننده‌ها با برنامه گلها کار می‌کردند و متاسفانه این برنامه و خاطراتش دیگر هیچ ‌گاه تکرار نشد و نخواهد هم شد.

همچنین چندین بار در برنامه‌های جشن هنر شیراز شرکت کردم و در این برنامه‌ها با استادانی چون جلیل شهناز، فرامرز پایور، اصغر بهاری، حسین تهرانی، رحمت‌الله بدیعی، حسن ناهید و محمد اسماعیلی همکاری داشتم.

نظر شهیدی در مورد اساتید گلها

به خاطر دارم که با پرویز یاحقی کشش روحی عجیبی داشتیم. یعنی من می‌دانستم که طرف مقابل در آن لحظه می‌خواهد چه کند و این شرط بسیار مهمی در کار هنری است. دیگری جلیل شهناز بود که من معتقدم به لحاظ جواب شعر در موسیقی هیچ‌کس به پای ایشان نمی‌رسد زیرا خود نیز اهل آواز بود و جزییات کار را می‌دانست. من با پیانیست‌های زیادی کار کردم اما تنها با پیانوی «جواد معروفی» احساس راحتی می‌کردم و چند برنامه تکنوازی را هم با یکدیگر برگزار کردیم. در اینجا باید که از فرامرز پایور هم یادی بکنم که تمام کارها و کنسرت‌های خارج از کشوری که داشتم با ایشان بود. پایور از نظر اعتبار در همنوازی واقعا یکه‌ تاز بود.

همچنین یادم می‌آید که مرحوم خالقی وقتی می‌خواست به دیگران هدیه‌ای بدهد یکی آلبوم‌های مرا می‌داد نواری بود به نام لری داغستانی.

خاطره‌انگیز‌ترین برنامه از دید شهیدی

 برنامه۲۶۴ گلها !!! در آن برنامه زمانی که به رادیو رفتم مرحوم خالقی به همراه پیرنیا نشسته بودند و یک نوار موزیک گوش می‌کردند. آقای خالقی به من گفت که برای این آهنگ که متعلق به کشور داغستان است و من آن را تنظیم کردم یک آواز دارید؟ و آن لحظه من به چهل سال گذشته بازگشتم که در سنین کودکی پای آواز یک پیرمرد بختیاری می‌نشستم و آن آواز در ذهن من بود و من به ۲۸ دقیقه بدون مکث آن آواز را خواندم و بعد از پخش از رادیو غوغا به پا کرد و از سرتاسر ایران به گلها نامه رسید.

بشنوید گلهای ۲۶۴را

فعالیت ها در اواخر دهه ۱۳۴۰

از سال‌های پایانی دهه ۱۳۴۰ به دعوت وزارت فرهنگ و هنر ماهی یکی دوبار در برنامه‌های ایرانی «تالار رودکی» که امروز وحدت خوانده می‌شود، شرکت می‌کردم. چندی بعد به جشنواره‌های برون‌مرزی هم راه پیدا کردم. فستیوال هنرهای اسلامی در لندن، بزرگداشت مولوی در ترکیه و آمریکا، جشن ملی افغانستان و جشن خانه ایران در پاریس از جمله مراسم‌هایی بود که در آنها به اجرای کار پرداختم که خوشبختانه متبحرترین نوازندگان آن زمان ایران را هم در این برنامه‌ها در کنار خود داشتم.

انقلاب ۱۳۵۷

بعد از انقلاب شالوده موسیقی به هم خورد و خیلی ها رفتند و خیلی ها متاثر شدند.

وقتی که اداره اطلاعات را بنا کردند کارمند نداشتند، به یک سری کارمند، ماموریت دادند تا از ارتش به اطلاعات بروند. از کارمند اداری گرفته تا افسر. وقتی کادرشان تکمیل شد همه به ارتش برگشتند. تیمسار «تیمور بختیار» رییس سازمان امنیت بود و از جوانی مرا می شناخت. او دستور داد تا من به عنوان ماموریت به اطلاعات بروم. من در قسمت تشریفات سازمان اطلاعات، مشغول به کار شدم. نامه مراسم ها را می گرفتیم و کارت های دعوت می فرستادیم و گل سفارش می دادیم و یک چنین کارهایی. من سال ۱۳۵۰ که تیمور بختیار از کار برکنار شد نامه نوشتم که نمی توانم اینجا بمانم و بالاخره تمیسار «حسین فردوست» موافقت کرد و من از اداره اطلاعات بیرون آمدم. یعنی هفت سال قبل از انقلاب. من هم مثل پدرم از همشهریان و اقوام خودم صدمه خوردم…از حسادت و تنگ نظری شان.

بعد از انقلاب ۴ ماه زندانی شدم و زیر سر فامیل های نزدیک بود. هی نامه نوشتند و گزارش دادند که فلانی انبار اسلحه دارد و از این مزخرفات. من کارمند دفتری ارتش و مامور بودم در سازمان اطلاعات آن زمان، این را دیگر همه می‌دانند. تمام افراد کادر اداری بازداشت شدند، این مساله عمومی بود نه خصوصی. هر کسی در هر رشته‌ای کار می‌کرد، کارش را بررسی می‌کردند. در این چهار ماه بازداشت چیزی اثبات نشد. در آخر هم تلفنی از اصفهان شد که بازخواست شدند چرا چنین کاری کرده‌اند. سفارش شد با من با کمال احترام برخورد کنند و حقوق مرا برگردانند و اگر شغلی هم بخواهم، شغلی در شأن من در اختیارم بگذارند. از آنها خواسته شد فوری در این‌باره اقدام کنند که آنها هم نصف شب مرا آزاد کردند. ملک و املاکی از من نگرفتند.

بعد از آن به خارج از کشور رفتیم و فرامرز پایور در آمریکا و اروپا، برنامه و کنسرت گذاشت و بعد از اینکه کنسرت ها تمام شد، گفتم شما بروید. چون ویزای من دوساله بود و دو سال شد ۱۵ سال و دخترم و پسرم هم در آنجا بودند، همان‌جا ماندم و استراحت کردم.

البته در خارج از کشورکارهایی ضبط کردم ولی ضبط حرفه‌ای نشده است. در انجمن‌های فرهنگی برای ایرانی‌ها برنامه تشکیل می‌دادیم و خیلی‌ها را ضبط کرده‌ام و دارم. چند کار هم در آمریکا ضبط کرده ام که باید آن ها را بیاورم. راستش مهر بچه ها و خاک ایران، زورشان چربید. من ریشه ام در این خاک بود و بلند شدم  آمدم.

راستش وقتی انقلاب شد همه دستگاه ها تصفیه شد به نظرم نباید به موسیقی دست می زدند. موسیقی را باید به حال خودش رها می کردند. اما یک سرپرست که آن زمان چنین کسانی زیاد بودند در راس موسیقی قرار می دادند که این گروه را راهبری کند. خیلی از هنرمندان ما از سر کم محلی مُردند یعنی دق کردند الان کسی نمانده است.

آواز خوانی های من یک بداهه خوانی است و یک مقدار دشوار بود و دیگران نتوانستند تقلید کنند. قرار بر این بود من شاگردانی را که در جامعه باربد حضورداشتند سرپرستی کنم که این اتفاق نیفتاد و آنجا آتش گرفت و سوخت و جامعه باربد از هم پاشید. وقتی روزنامه کیهان آتش گرفت، آتش به ساختمان جامعه باربد سرایت کرد و میلیون‌ها  تومان لباس تاتر، دکور و انواع و اقسام سازها در آتش از بین رفت.

در سال های بعد تدریس برایم دشوار بود و خسته شده بودم. منی که آواز بلد بودم و می‏خواندم چه گلی به سرم زدند که به کس دیگری که من می‌خواستم به او  یاد بدهم به سرش بزنند.

وقتی ته این موسیقی را بررسی می‌کنیم متوجه می‌شویم کسی دیگری را رد کرده است و کسی تکذیب کرده و کسی انکار.

یک کلام در این قوم در به ‌در درست نیست، همه پشت سر هم حرف می‌زنند و جلوی چشم من حرف ناراست می‌گویند. به خودم قول دادم که دیگر چیزی نگویم چون جز دشمن درست کردن چیز دیگری در آن نیست. چون خودم می‌شوم دشمن خودم.

ادامه مطالب در بخش سوم…کلیک کنید

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای جلوگیری از اسپم *