زندگی نامه استاد عبدالوهاب شهیدی – بخش اول

19a

مقدمه

عبدالوهاب شهیدی آهنگساز، استاد آواز و نوازنده عود با اجرای بیش از ۲۳۰ برنامه از فعال‌ترین هنرمندان برنامه های رادیویی بوده و در فهرست هنرمندان با بیش‌ترین اجرا (رتبه سوم) قرار دارد. ایشان به همراه استادان اکبر گلپایگانی و حسین قوامی تنها خوانندگانی هستند که در همه سلسله برنامه های گلها از جمله گلهای جاویدان، برگ سبز، گلهای رنگارنگ، یک شاخه گل، گلهای تازه و موسیقی ایرانی شرکت داشته است.

عبدالوهاب شهیدی در اجرای آوازهای محلی نیز پیشرو بوده است. تصنیف معروف “زندگی” با مطلع “اون نگاه گرم تو” از این هنرمند است. وی هم اکنون در ایران زندگی می‌کند.

وی علاوه بر آواز فعالیت‌های هنری دیگری نیز داشته که در جای خود اهمیت بالایی دارند. مثل عود نوازی منحصر به فرد خود یا اجرای آوازهای محلی، در میان آثار وی به ویژه در برنامه‌های گل‌ها ترانه‌ها و آوازهای محلی بسیار زیادی توسط وی خوانده شده‌اند. خود تصنیف زندگی نیز مربوط به آهنگ و آوازی محلی بر روی شعری از هما میرافشار می‌باشد که در دستگاه ماهور با تنظیم فرامرز پایور اجرا شده است، و تصنیف‌های دیگری مثل یار بی وفا، آی سوزه و… . همچنین وی قطعات قدیمی معروفی مثلاً آثار عارف قزوینی را نیز اجرا کرده که از میان آن‌ها می‌توان به تصنیف‌های “گریه را به مستی بهانه کردم” و “گریه کن که گر سیل خون گری” اشاره کرد.

تولد۱۳۰۱

عبدالوهاب شهیدی فرزند میرزا حسن شهیدی ملقب به صدرالاسلام و متخلص به طوبی است. او اول مهرماه سال ۱۳۰۱ در شهر میمه از توابع استان اصفهان و در خانواده‌ای روحانی به‌ دنیا آمده است. یعنی حدودا زمانی که کلنل وزیری مدرسه موسیقی را در ایران تاسیس کرد که بعدها به هنرستان موسیقی تبدیل شد.

خود شهیدی می گوید: البته جد ما شهید ثانی شیخ زین‌الدین جبل‌عاملی بود. ایشان در زمینه‌های گوناگونی تبحر داشت که داروسازی، طراحی نقوش قالی، نقاشی، قلمدان‌سازی، قالی‌بافی، ترمه‌دوزی، گلدوزی و گچبری از آن جمله‌اند. حتی ایشان در علوم شیمی و معدن‌شناسی نیز دارای اعتباری بود که کشف معدن طلای موته در میمه مهم‌ترین نمونه آن است. میرزا بر روی سنگ محراب مسجد جامع میمه که متعلق به عصر سلجوقی بود و هم‌اکنون در موزه ملی ایران در بخش اسلامی آن نگهداری می‌شود، با خط خوش خود حجاری کرد و اضافاتی نمود. ایشان خالق نوعی خط مخصوص نیز هست (خط مجنون). نسخه‌ای از این خط منحصر‌به ‌فرد به نام خط مجنون هم‌اکنون وجود دارد. این خط شامل دو برگ خطاطی است. در حالی که هیچ یک از دو برگ به تنهایی معنای خاصی ندارد، بلکه با قرارگرفتن روی یکدیگر معنای آن هویدا می‌شود.

دوران کودکی و نوجوانی ۱۳۰۸ تا ۱۳۱۹

عبدالوهاب شهیدی مشوق اصلی خود را پدرش می‌داند و در این باره می‌گوید:

من به یاد دارم که از ۸-۷ سالگی با جعبه‌های چوبی سنتور می‌ساختم خودم هم نمی دانم چطور این کار را انجام دادم. نخ و قرقره خیاطی را روی جعبه های چوبی کنار هم می بستم و وقتی با انگشت روی آنها دست می کشیدم صدای قشنگی می داد. یک بار پدرم آمد بالای سرم و گفت: «سنتور درست کردی؟» من نمی دانستم این جعبه ای که درست کردم سنتور است. پدرم گفت بزرگ تر که شدی برایت سنتور می خرم. و به هر حال به موسیقی بسیار علاقه‌مند بودم. پدر هم از آنجا که موسیقی را خیلی خوب می‌دانست، به من کمک می‌کرد. ایشان به دستگاه های موسیقی تسلط کامل داشتند و تمام گوشه های موسیقی را به صورت شعر در آورده بود و تا ۱۷ میزان ضرب یادداشت کرده بود. و به ما گفت که حالا که شما ضرب و موسیقی را یاد گرفتید اگر بخواهید قاری قران بشوید می توانید و چند مثنوی را به من یاد داد که ‌ای کاش نرفته بود و من از او بیشتر می‌آموختم

یادم هست شوهر دخترخاله ام یک گرامافون «مَسترز وُیس» خریده بود. شب اول و دوم که در خانه اش آن را کوک کرده بود، اهل محل در حیاطشان کاغذ انداخته بودند که خانه ات را آتش می زنیم. دهان به دهان چرخیده بود که «سید» یک جعبه آورده که شب ها دَرَش را باز می کند و زن ها از آن بیرون می آیند و آواز می خوانند. خب نمی دانستند، تا به حال ندیده بودند.

شوهر دخترخاله ام خیلی ترسیده بود، آمد منزل ما، پدرم گفت: سید چرا ترسیدی؟ گفت: اهل محل، نامه نوشتند که اگر این جعبه از خانه ات بیرون نبری، خانه ات را آتش می زنیم. پدرم گفت: من در روزنامه خوانده ام «گرامافون» آمده و خیلی دوست دارم آن را از نزدیک ببینم. برو گرامافون را بیاور خانه ما تا من سروصداها را بخوابانم. سید گرامافون را آورد و پدرم گفت به شهاب (برادر بزرگم) یاد بده کوکش کند. اولین صفحه ای که گذاشت پدرم گریه اش گرفت و گفت: «این صدا از بهشت می آید، چرا مردم این طوری هستند، مگر در جعبه به این کوچکی آدم جا می شود؟ این صنعت است، باید به کسانی که چنین دستگاهی اختراع کرده اند، احترام گذاشت.» خلاصه یک ماه هرشب در خانه ما صدای مسیقی از گرامافون پخش می شد. بعد از مدتی مردم شروع به خریدن گرامافون کردند و پدر با تمام گرایش های مذهبی باعث شد گرامافون در میمه ترویج پیداکند.

من از روی همان صفحه ها تمرین می کردم؛ صفحات تاج اصفهانی، ادیب خوانساری، بدیع زاده، قمرالملوک وزیری و…

اما ۱۳ ساله بودم (به نقلی تا ۱۴ سالگی) که پدرم درگذشت. آدم مهربانی بود، دیسیپلین داشت و زیر بار کارهای دولتی نمی رفت. آن زمان برای سربازگیر از روحانیون استفاده می کردند؛ یک بار رفت، اما دیگر هرچه اصرار کردند این کار را انجام نداد. آدم مردم داری بود اما او هم از همشهری های خودش صدمه خورده بود… .

به هر جهت دوران کودکی کم‌کم و به مرور زمان سپری شد تا به مدرسه رفتم. دبستانی که در میمه بود تا کلاس چهارم بیشتر نداشت، مجبور شدم کلاس چهارم را چهار سال بمانم بلکه کلاس ششم تشکیل شود ولی به اجبار به کاشان رفتم و تا کلاس ششم خواندم و امتحان دادم. برای ادامه تحصیل به تهران رفتم و در سن ۱۶ سالگی آموزگار رسمی آن زمان شدم. زمان رضاشاه، سه سال آموزگار بودم تا اینکه به سربازی رفتم. سربازی که تمام شد، به محل کارم برگشتم. به من گفتند باید یک سال صبر کنی تا محل خالی شود. این به من برخورد و رفتم تهران و دیگر به میمه برنگشتم.

از قدیم هم من ارتش را خیلی دوست داشتم. این بود که رفتم ژاندارمری به عنوان کارمند دفتری استخدام شدم. بعد به ارتش منتقل شدم. کار من چون همیشه در دفتر سررشته داری و کارپردازی بود، به سررشته ‌داری ارتش برگشتم. از آن‌جا به لشکر دو زرهی رفتم. سال ۵۱ هم بازنشسته شدم و به کار کشاورزی مشغول شدم.

اشغال ایران توسط متفقین ۱۳۲۰

من سربازان انگلیسی (اشغال متفقین) را به یاد دارم (۱۹ سالگی) که در آن سال‌ها به طرف اصفهان می‌رفتند و چند هفته‌ای هم در میمه اتراق کردند. سپس روس‌ها بودند که مرتب از خط میمه حرکت کرده تا به روسیه اسلحه برسانند و مدت‌های مدیدی این جاده را در اختیارشان داشتند.

شروع فعالیت های هنری ۱۳۲۲

شهیدی می گوید: سال ۱۳۲۲ که سربازی‌ام تمام شد به عضویت گروهی به نام هنردوستان درآمدم. یک ‌سال بعد بانویی انگلیسی به نام میس نیل کرام‌کوک، هیاتی به نام احیای هنرهای زیبای ایران باستان ایجاد کرد. سپس در روزنامه‌ها اعلامیه‌ای داد و علاقه‌مندان به هنرهای ملی را به سوی خود فراخواند. من و یکی از برادرانم نیز عضو انجمن شدیم و در کلاس «دکتر مهدی فروغ» شگردهای موسیقی صحنه‌ای را فراگرفتیم. بعد از پایان کلاس‌ها امتحان دادیم که استاد خیلی از نتیجه امتحان من راضی بود. مدت سه سال تابلو موزیکال “مولانا” و “دید موسی یک شبانی را براه” و “گل و بلبل از اشعار حافظ” را اجرا و به روی پرده بردیم.

هنگامی که می‌خواستند در سال ۱۳۲۴ نمایش موزیکال موسی و شبان را روی صحنه بیاورند، من را به‌ عنوان بهترین مثنوی‌خوان برای رُل مولانا انتخاب کردند. و به اینگونه اولین کار هنری خود را انجام دادم. کار را در سینما «رکس» که آن ‌زمان تازه در لاله ‌زار تاسیس شده بود، به روی صحنه بردند و در آنجا علاوه بر این، کارهای زیاد دیگری چون لیلی و مجنون یا گل و بلبل را اجرا کردیم. به این نمایش ها می گفتند «اُپِرِت». در ایران کار اپرت را هیچ کس مثل استاد مهرتاش انجام نمی داد.

تابلوی موزیکال حافظ را درست کرد؛ شب قدر که فرشته ها می آیند و شراب وحدت به حافظ می دهند و این غزل را می سراید: «دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند/ وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند» شب های خیام و فردوسی را ساخت، تابلو موزیکال محلی برپا کرد. از موسیقی بختیاری گرفته تا کردی و لری.

نظر شهیدی در مورد ساز عود

خواننده حتما باید بر یک ساز اشراف داشته باشد. من ساز سنتور را انتخاب کرده بودم و مدت‌های مدیدی سنتور می‌زدم حدودا از هفت،هشت‌سالگی با جعبه‌های چوبی سنتور می‌ساختم و ساز اول من سنتور بود که سال ۱۳۲۲ شروع به نواختن آن کردم. ۱۲سال سنتور می‌زدم. ولی بعد سنتور را کنار گذاشتم و به طرف عود رفتم چون خیلی از صدایش خوشم می‌آمد و خیلی هم زحمت کشیدم تا توانستم میدانی برای این ساز باز کنم تا معروف شود. آن زمان «رادیو خاورمیانه عربی» را گوش می‌کردم و خیلی تحت تاثیر صدای عود قرار گرفته بودم و صدایش مرا منقلب می‌کرد.

زمانی که اسراییل داشت تشکیل می‌شد، یهودی‌ها را از اطراف و اکناف دنیا به اسراییل دعوت می‌کردند، آقای «خضوری» که عرب-یهودی بود را به ایران دعوت کردند. او استاد «قانون» بود و نوازنده خیلی ماهری بود که «عود» هم می‌زد.

او را برای نمایشنامه لیلی و مجنون از بصره دعوت کرده بودیم. در صحنه ای که زنان سر چاه جمع می شوند و لیلی آنجاست، قرار بود خضوری قانون بزند و بقیه دسته جمعی آواز بخوانند. وقتی به جامعه باربد آمد، آقای مهرتاش او را استخدام کرد. خضوری برایم یک عود آورد و طرز کوک‌ کردن و انگشت‌ گذاری را به من یاد داد. چون با تار آشنایی داشتم خیلی زود با عود ارتباط برقرار کردم. گفتم دیگر به من کاری نداشته باش خودم تمرین می کنم. سنتور را رها کردم و ۲۴ساعته روی عود کار می کردم. یعنی تا آنجایی که جا داشت کار کردم. مضراب های عود را ایرانی کردم. یکی از منتقدان فرهنگ و هنر آن زمان گفت: «شهیدی عود را ایرانی کرد.» هنوز هم نوازندگان عود از روی شیوه من جلو می روند.

آن زمان کسانی مانند زنده‌ یاد «یوسف کاموسی» و «اکبر محسنی» هم در ارکستر عود‌ می ‌زدند که فرم کارشان عربی بود، اما موقعی که من شروع کردم دیدم اگر من هم بخواهم سبک آن‌ها را استفاده کنم که همان است. من می‌خواهم آواز ایرانی بخوانم. می‌خواهم شور بخوانم، افشاری بخوانم. با ریتم نمی‌شود. یک ابتکار به خرج دادم و مضراب تار را روی عود استفاده کردم و شیوه نوازندگی تار را روی عود پیاده کردم. و سبک جدیدی در نوازندگی عود به وجود آوردم سبک عود نوازی از آن به بعد تغییر کرد و خیلی تلاش کردم تا این شیوه جا بیفتد.

البته موزسین های دیگر در مورد پیاده سازی مضراب های تار روی عود واکنش بدی نشان ندادند و خیلی هم همراهی و تعریف و تمجید کردند. من سبکی به وجود آوردم که بعد از آن همه استفاده کردند.

در مورد تفاوت عود عربی و ایرانی باید بگویم درست است که سازعود را عرب‌ها می‌نوازند اما این ساز برای اعراب نیست و ایرانی است و نام آن «بربط» است. در زمان ساسانیان، هنرمندان به کانون موسیقی بغداد رفتند و بعد از آن به مراکش و مصر و کم کم سازها در آنجا بومی و معرفی شد.

اعراب آواز کشیده ندارند و تماما ریتمیک است و جواب‌های آواز هم که می‌دهند ریتمیک می‌دهند. اما ما که افشاری یا شور که می‌خوانیم، کشدار است. همان‌طور که اشاره مردم من سبک نو تا زندگی عود را که بر اساس مضراب‌های تار بود را به کناری نهادم که این کارمن موفق هم بود و در آینده تبدیل به سبکی خاص در عودنوازی شد.

من زحمت بسیاری برای این ساز کشیدم و توانستنم آواز شور و افشاری را با ساز عود بنوازم. استاد مهرتاش در جایی اشاره داشتند «کاری که عبدالوهاب شهیدی در پیش گرفت و ساز عود را رواج داد کار بسیار مهمی است که بتوان هم ساز زد و هم خواند، در صورتی که کار بسیار دشواری است و هنوز هم به آن پی نبرده‌اند و سال‌های سال زمان خواهد برد تا ایشان را بشناسند.»

نوازندگی بر روی خوانندگی خیلی زیاد تاثیر دارد. به اصطلاح نوازندگی کمکی برای خواننده است. نوازنده‌های دیگر آنقدر به آواز جواب می‌دهند که خواننده یادش می‌رود چه‌کار کند، ولی وقتی خود خواننده ساز می‌زند کلاه سر خودش نمی‌گذارد و جایی که لازم است به آواز جواب می‌دهد.

ادامه مطالب دربخش دوم… کلیک کنید

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای جلوگیری از اسپم *