زندگی نامه استاد حسین قوامی – بخش اول

حسین قوامی

مقدمه
گروه های سنتی در موسیقی ایران برای بازتاباندن دقیق ردیف نیاز به خوانندگان ورزیده ای دارند که گرمای صدا و گستردگی آن را توامان داشته باشند. شمار این گونه خوانندگان در تاریخ موسیقی سنتی بسیار اندک بوده است و از تعداد انگشتان دو دست تجاوز نمی کند. حسین قوامی معروف به فاخته ای، یکی از آن هاست.
در دسته بندی های مکتبی که برای آواز سنتی ترسیم کرده اند، قوامی در هیچ کدام نمی گنجد. خواننده ای است اصیل که همیشه در هر مقایسه ای یک سر و گردن از دیگران بالاتر ایستاده است. توفیق او البته تا حدود زیادی مدیون صدای کمیاب اوست. ارزش جوهری که بدون وجود آن، آواز خوانی به کلیشه تبدیل می شود. این جوهر ذاتی البته بعدها با بهره گیری از استادان، صیقل می خورد و ارزش های خود را بهتر می نمایاند.
نام حسین قوامی هنرمندی که بیش از نیم قرن در خدمت موسیقی ایرانی بود، نامی آشنای صاحبدلان است و مقام والای او بر کسی پوشیده نیست مردی فروتن و بی ادعا که آوای دلنشین او در دلها جای دارد و صفحات یا نوارهای آوای جاودانی اش را در هر خانه ای می توان سراغ گرفت.
قوامی نه تنها خدمتگزار موسیقی بلکه مروج شعر و ادبیات نیز بود. شعرها را چنان واضح و آشکار می خواند که هر شنونده ای می فهمید، احساس می کرد و بدان گوش می سپرد. با قوامی “رضی الدین آرتیمانی” را شناختیم و به حال و هوای اشعار سعدی و حافظ و مولانا نزدیک شدیم. صدای نرم و بی مانندش، درک فوق العاده اش از شعر و آگاهی ژرف اش از موسیقی ایرانی، نام و یاد او را هرگز از قلب دوستدارانش نخواهد زدود. وی یکی از خوانندگان اصلی برنامه گلها بود.

تولد۱۲۸۸
حسین قوامی (فاخته) فرزند رضاقلی قوامی (از خوانندگان زمان قاجار و به نقلی از معماران معروف قاجار) از خاندان‌های اصیل تهرانی (به قولی از خاندان های شیرازی) و یکی از نخستین خوانندگان دوره جدید موسیقی سنتی ایرانی در اردیبهشت ۱۲۸۸ در تهران (خیابان اکباتان در تهران قدیم) زاده شد.

دوران کودکی و نوجوانی

a1232052191113102a
او از دوران کودکی به موسیقی علاقه‌مند بود. مادرش آوای گرمی داشت و به گفته ی استاد “….. هنگام تلاوت قرآن متوجه صدای گیرا و جذابش می شدیم ….”
پدرش رضا قلی قوامی به موسیقی ایرانی علاقمند بود به طوری که در منزل تمام صفحات خوانندگان آن زمان را داشت و هر روز تعدادی از آنها را روی گرامافون می گذاشت و ساعتها به نوای آنها گوش می داد و در این میان حسین قوامی که کودکی بیش نبود کنار پدر می نشست و گوش می داد و بیش از همه صدای خوانندگانی نظیر: طاهر زاده، ظلی جلب توجهش را می کرد و لذت می برد. اغلب در منزل از صدای آنان تقلید می کرد. همسایگان و اهل محل چون دیدند حسین ضمن علاقمندی به آداب مذهبی صدای خوشی دارد، شبهای ماه رمضان دنبالش می رفتند و او را به مسجد سپهسالار می بردند و از روی دفترچه ای که به دستش می دادند نزدیک به نیم ساعت در گلدسته ها مناجات خوانی می کرد. این نیز چندان نپایید و با ممنوعیت پدر روبرو شد. از آن پس حسین تنها می توانست در خانه و دور از چشم پدر با استفاده از صفحه به تمرین آواز سرگرم شود.
حسین‌خان اسماعیل‌زاده، استاد بی‌نظیر کمانچه و از موسیقیدانان آن زمان کلاس تعلیم داشت. او همان کسی است که ابوالحسن صبا، مرتضی محجوبی، رضا محجوبی، حسین یاحقی و حسین تهرانی را آموزش داده بود اما این استاد متأسفانه گوشه گیر بود و حاضر نبود صفحه پر کند و پیوسته از خود نمایی پرهیز می‌کرد.
استاد اسماعیل زاده، ارسلان خان ناصر همایون که موزیک چی دربار مظفری بود و پیانو می‌نواخت و استادان مرتضی و رضا محجوبی نیز ساکنان باغ ناصر همایون و همسایه استاد قوامی بودند.
رفت و آمد خانوادگی سبب شد اسماعیل‌زاده در سنین ۱۰-۱۲ سالگی به قدرت صدای حسین پی ببرد و از پدر حسین خواست تا به او اجازه دهد آموزش آوازی وی را بر عهده بگیرد. که با مخالفت پدر مواجه شد. در آن زمان با دید خوبی به موسیقی نگریسته نمی‌شد و دلیل مخالفت پدر حسین قوامی نیز همین بود.
اما از آن جا که حسین به خوانندگی علاقه داشت و حسین‌خان اسماعیل‌زاده نیز مشوق او بود دل‌سرد نشد. وی به آهستگی با گوش گرفتن آثار خوانندگان آن زمان و تقلید از ایشان به تجربه‌اندوزی پرداخت.
پس از درگذشت پدر، مادر روشنفکر فرمان آزادی حسین را صادر کرد و چون برادرش (علی قوامی) مشغول یادگیری تار بود به کمک وی و در سنین ۱۶ و ۱۷ سالگی گاهی همراه برادر در مجالس هنری شرکت می کرد و با ساز بعضی از آنان می خواند و با استادانی چون احمد عبادی و حسین یاحقی آشنا شد.
سال ۱۳۰۸ تصادف به یاری او شتافت و مرحوم “ظلی” را شناخت. شناختی که به دوستی نزدیک انجامید و تا پایان عمر “ظلی” ادامه یافت.
سال ۱۳۱۲ (به نقلی در سال‌های ۱۳۰۴-۱۳۰۵) نخست با برادران وفادار و به دنبال آن با یکی از خوانندگان مشهور و سطح بالای آن دوران “مرحوم عبدالله حجازی” آشنا شد و مدت ۶ سال نزد او به تعلیم آواز و شناخت ردیف های موسیقی ایرانی گذراند. همزمان از محضر دیگر استادان کسب فیض کرد و به مقامی رسید که اساتید موسیقی معتقد شدند که او دستگاه های و مقام ها را به کمال می شناسد و اجرا می کند.
در همین رابطه خود استاد قوامی می گوید: “تحصیلات ابتدایی را در دبستان ترغیب و تحصیلات متوسطه را تا سوم متوسطه، در دبیرستان قاجاریه گذراندم در حین خدمت نظام وظیفه به تحصیلاتم ادامه دادم پس از طی آموزش افسری خدمت در ارتش تا درجه سرهنگ دومی ارتقا یافتم، از حدود ۱۴سالگی متوجه شدم به آواز علاقه بسیاری دارم. منزل من در خیابانی به نام اکباتان کوچه وزیر مقصود بود در همسایگی استاد حسین خان اسماعیل زاده یکی از هنرمندان بنام آن زمان که استاد محجوبی، یا حقی و صبا بود. خواهرزاده استاد اسماعیل زاده با من هم کلاس بود. روزی با خواهرزاده ایشان در منزلشان بودم که ناخودآگاه شروع به خواندن کردم. حسین خان اسماعیل زاده منزل نبود.
وقتی آمد صدای مرا گوش داد و سپس مرا صدا کرد گفت این صدای قشنگ صدای تو بود. گفتم بله. ایشان گفت، اگر دنبال کار خوانندگی را بگیری یکی از خوانندگان به نام کشور خواهی شد. اگر پدر و مادرت اجازه دهند من با تو کار می کنم. پدر و مادر من فردی مذهبی بودند و خوانندگی در بین مردم جای زیادی نداشت و نمی پسندیدند. به ایشان گفتم با پدر و مادرم صحبت کردم ولی آنها قبول نکرده اند، ولی من خودم به خاطر علاقه ای که به موسیقی داشتم از روی صفحه های گرامافون خواننده هایی را که علاقه داشتم مانند مرحوم طاهرزاده گوش می دادم و تمرین می کردم.
یک شب دیگر هم با دوستم آقای طباطبایی که خوشنویس بود، طرف پل امیربهادر قدم می زدیم. نیمه های شب بود و هوای بهاری و شور و شوق جوانی. من و دوستم قدم زنان پیاده می رفتیم من یک دفعه می زنم زیر آواز، ناگهان در یک باغ بزرگ باز می شود و چند نفر می آیند بیرون و می پرسند این صدای لطیف و آسمانی از کجاست که این چنین ما را آشفته کرده است. دوستم طباطبایی مرا معرفی می کند و می گوید این صدا از حسین قوامی است. از قضای روزگار آن باغ خانه فرهاد میرزا بود و در آن باغ رهی معیری و رضا محجوبی جزو مهمانان بودند که با شنیدن صدای من به جستجوی خواننده اش به بیرون از باغ می آیند.
استاد رهی معیری با اصرار فراوان من و دوستم آقای طباطبایی را می برد تو. آنجا بزمی برپا شده بود و جمعی از هنرمندان مشغول هنرنمایی بودند. تا سپیده دم رهی معیری شعر خواند، رضا ساز زد و من هم خواندم. این برنامه شب های بعد هم تکرار شد. همین حادثه سرپل امیربهادر باعث شد که من به جمع هنرمندان رادیو ملی ایران راه پیدا کنم. تا به سن ۱۹ سالگی رسیدم.”

ازدواج در سال۱۳۱۸

حسین قوامی و همسر
قوامی در سال ۱۳۱۸ با حشمت الملوک مشیری ازدواج کرد. در این باره همسر قوامی می گوید:
“من متولد اول فروردین ۱/۱/۱۳۰۳ هستم. پدرم سرتیپ جعفر مشیری بود. منزلی که در خیابان قلهک بود را قوامی بنا کرد. شاید در مصاحبه‌های قبلی هم گفته باشم که پدرم ارتشی بود و قوامی هم در ارتش کار می‌کرد.
من در سال۱۳۱۱ به مدرسه فرانسوی ژاندارک می‌رفتم. من تا کلاس دهم را در این مدرسه تحصیل کردم و درسم خیلی خوب بود. شاگرد اول بودم. پدرم می‌خواست مرا برای ادامه تحصیلات به کالج سلطنتی انگلیس بفرستد چون آنجا آشنایان زیادی داشت، ولی من زیاد موافق رفتن نبودم، با اینکه درسم خوب بود و پدرم هم خیلی مصر بود که به آنجا بروم. البته کمی زبان فرانسوی و انگلیسی را تا ۴ سال در قسمت بین‌المللی مدرسه ژاندارک خواندم و بعد هم ازدواج کردم.
من و قوامی هم‌ محله‌ای بودیم. قوامی یک روز مسئله ازدواج با من را با پدرم درمیان گذاشت و برای صحبت با پدرم به منزل ما آمد. بعداز مدت‌ها او مرا در خیابان دید و درخواست ازدواجش را با من هم مطرح کرد و من گفتم باید با پدرم صحبت کنم که البته چندین‌بار با پدرم در این مورد حرف زدم، ولی پدرم خیلی مخالف این ازدواج بود.
دلیل مخالفتش این بود که اول از همه می‌گفت من و قوامی ۱۵سال تفاوت سنی داریم و یکی از دلایل دیگرش این بود که فکر می‌کرد من شانس‌های بهتری برای ازدواج می‌توانم داشته باشم. اما من از کودکی شیفته آدم‌های با شخصیت بودم و به همین خاطر نسبت به این ازدواج اظهار تمایل کردم و جوابم مثبت بود.
او آنقدر زنده‌دل و بانشاط بود که من تفاوت سنی را احساس نمی‌کردم. قوامی آنقدر با پدرم صحبت کرد تا بالاخره رضایت داد در شهریور ۱۳۱۸ در باغ اقتدار نظام (باغ دایی مادرم) در خیابان قلهک ازدواج کنیم. در آن زمان من ۱۵ سال داشتم و در همین منزلی که حدود ۶۰ سال است که هستیم در خیابان قلهک روبروی باغ سفارت انگلیس از طرف اقتدار نظام هفت شبانه روز عروسی مفصلی برایم گرفتند. زندگی هنرمند دست خودش نیست و مال مردم است.”

تولد اولین فرزند ۱۳۲۱
در سال ۱۳۲۱ اولین فرزند قوامی به اسم علیرضا (پدر و مادر فیریبرز صدایش می زدند) در تهران به دنیا می آید. علیرضا تحصیلات ابتدایی و متوسطه و دبیرستان را در تهران به اتمام می رساند و سپس برای تحصیلات آکادمیک برای ۴ سال به ایتالیا می رود. بعد از پایان تحصیل در ایتالیا به ایران برمی گردد و مشغول به کار می شود. و در سال ۱۳۶۷ به همراه پسرش به کانادا مهاجرت می کند.

شروع کار در رادیو ۱۳۲۵ تا ۱۳۳۱

11
در سال ۱۳۲۵ از سوی حسینقلی مستعان، رمان نویس معروف که ریاست رادیو را داشت از او خواست تا همراه برادران وفادار برنامه ای در رادیو اجرا کند. قوامی به دلیل شرایط خانوادگی و نیز محدودیت‌های محل کارش (ارتش) این پیشنهاد را به این شرط قبول کرد که در رادیو به عنوان ناشناس معرفی شود. سرانجام وی با همکاری مجید وفادار، حمید وفادار و یا علی تجویدی آغاز به کار نمود و اولین برنامه را روز جمعه با برادران وفادار مجید و حمید اجرا می کند.
قوامی خود در این مورد گفته “…. بعد از تمام شدن خدمت وظیفه با شخصی آشنا شدم به نام حسین قلی خان مستعان که در آن زمان رئیس رادیو بودند. ایشان شبی منزل ما مهمان بودند و گفتند صدای بسیار قشنگی داری و باید ادامه دهی و دوستانی مهم مانند مجید وفادار و حمید وفادار دارم که می توانند با تو همکاری کنند. بیا و در رادیو شرکت کن، ولی من چون وارد ارتش شده بودم، گفتم نمی توانم بخوانم، شاید برایم اشکال داشته باشد. آقای مستعان دستور داد همان شبانه از رادیو اعلام شود جوانی ناشناس روز جمعه برای شما برنامه اجرا می کند. من با آقایان مجید وفادار و حمید وفادار قرار گذاشتم تا به استودیو رادیو که به نام بی سیم قصر معروف بود، برویم.
شب قول دادم اما صبح پشیمان شدم. می خواستم تلفنی انصراف خود را اطلاع دهم اما مستعان شبانه خبر را به رادیو داده بود.کار از کار گذشته بود. وحشت کرده بودم و حتی در شروع برنامه از فکر اینکه میلیون ها نفر صدای مرا می شنوند و اگر وسط کار، برنامه خراب شود، چه آبرو ریزی خواهد شد، بدنم به لرزه افتاد ولی بعدها این مسئله عادی شد
ساعت ۵/۱ همراه با برادران وفادار و مرحوم همدانیان برنامه اجرا شد. این برنامه آوازی در مایه ی ابوعطا بود.
این برنامه اجرا شد و من آهنگ را خواندم. بعد از اتمام برنامه تلفن های زیادی به رادیو شد که حتی خود مرا صدا می کردند برای حرف زدن که تو کی هستی چقدر زیبا می خوانی. بعد رئیس رادیو آقای مستعان گفتند دیدی چه اثر خوبی داشت، چقدر مردم استقبال کردند، ولی من به خاطر آنکه افسر ارتش بودم به من اجازه داده شد فقط روزهای جمعه برنامه اجرا کنم تا کم کم تا سال ۱۳۲۹ که ارتش به من گفت حالا که داری می خوانی بیا و در برنامه ارتش شرکت کن و بخوان که این برنامه فقط روزهای پنج شنبه پخش می شد و کلی شنونده داشت. در همان سال ۱۳۲۹ برنامه گلها توسط آقای پیرنیا شکل گرفت و به من گفته شد که در برنامه گلها شرکت کنم.”
پس از مدت شش ماه روح‌الله خالقی نام مستعار فاخته را برای وی برگزید. شاید دلیل این نام به خاطر غم و سوزی است که در صدای قوامی و این پرنده خوش صدا وجود دارد. این نام تا زمان بازنشستگی از ارتش (سال ۱۳۴۱ قوامی در ارتش به درجه ی سرهنگی رسید) با او بود و پس از آن توانست با نام اصلی خویش برنامه اجرا کند. در رادیو با نوازندگانی چیره‌ دست آشنا شدند و از میان آنها، با استاد صبا و استاد محجوبی، الفتی دیگر یافت.
روزی استاد صبا قرار شد برای قمرالملوک وزیری و خاطره پروانه تصنیفی بسازد. مقداری از کار حاضر شد و صبا با قوامی در این مورد صحبت کرد که تصنیفی برای این دو خواننده ساختم و به صدای مردی که خسته و رسا باشد در قسمت‌هایی از تصنیف نیاز دارم. صبا و امیرجاهد، قوامی را به قمرالملوک و خاطره پروانه معرفی کردند. آن دو که از قبل با صدا و سبک کار قوامی آشنا بودند، گفتند چه کسی بهتر از حسین قوامی. این آهنگ در دستگاه ابوعطا با همکاری و ویولن صبا و تنظیم امیرجاهد که ریاست هنرستان موسیقی آن زمان را داشت، آماده شد و در صفحه‌های پولیفون با بهترین نحو ممکن ضبط شد. قوامی این کار را خیلی دوستش داشت و می‌گفت عالی شده است، ولی به گفته امیر جاهد، “دو شب بعد کار‌گری که برای نظافت به استودیو می‌رفته، سیگارش را روی جعبه صفحه‌ها می‌گذارد تا وسیله‌ای را جابه‌جا کند اما یادش می‌رود آن را بردارد و در را قفل می‌کند و می‌رود که منجر به آتش‌سوزی می‌شود و بیشتر صفحه‌ها و کار این سه نفر نیز در آتش می‌سوزند” سر اینکه کار هر سه آن‌ها در میان این صفحات سوخته گرامافون بود، خیلی غمگین شدند و دیگر بعد از سوختن صفحه‌ها سعی نکردند دوباره آن را بخوانند.
قوامی از سال ۱۳۲۵ تا سال ۱۳۳۱ هر هفته روز های جمعه در رادیو برنامه داشت و نزدیک به ۳۰۰ برنامه اجرا کرد که متاسفانه به دلیل کمبود امکان ضبط و پخش مستقیم اثری از آنها بر جای نمانده.
علیرضا فرزند قوامی در رابطه با اجراهای رادیوی استاد می گوید: “به یاد می‌آورم که فقط یک بار در زمانی که شاید شش یا هفت سال داشتم در یک برنامه پخش زنده رادیویی در استودیو قدیمی رادیو ایران که در نزدیکی سید خندان بود همراه پدرم حضور داشتم و چون در آن زمان بیشتر برنامه‌ها بطور مستقیم پخش می‌شد پدرم از من خواستند که بدون هیچ گونه صدایی در گوشه‌ای بنشینم یواش نفس بکشم سرفه یا عطسه نکنم و تصور کنید در آن سن و سال برای من چقدر خسته‌کننده بود. در مجالس خصوصی هم در زمانی که نوجوان بودم گاهی پدرم مرا به همراه خودشان می‌بردند.”
همچنین در سال ۱۳۲۶ از طرف رادیوی اهواز در ارتش اولین تجلیل از قوامی به عمل می آید. بعد از آن در سال ۱۳۲۸ در کاخ سعدآباد که بیشتر نظامی‌های آن زمان حضور داشتند نیز تجلیلی صورت می گیرد.

خاطره ای از زبان همسر قوامی ( سال ۱۳۳۰)
یادم است زمان قدیم و حدود سالهای ۱۳۳۰، کاغذ نُت در ایران نبود. من ۵ خط حامل را با مرکب چینی روی کاغذ‌ها می‌کشیدم و قوامی می‌خواست تا در این یک مورد به او کمک کنم چون باید تصنیفی از ابوعطا را در رادیو و با حضور استاد صبا اجرا می‌کرد و من مقداری از آن نت را خط کشیدم و با کمک خود قوامی نوشتم. پاسی از نیمه‌شب گذشته بود که به من گفت برو بخواب، بقیه را خودم انجام می‌دهم. گفتم تا هر موقعی که تو بیدار باشی من هم بیدار می‌مانم تا کار تمام شود. که خدا را شکر خیلی هم عالی انجام شد و قوامی این تصنیف را در سال ۱۳۳۸در رادیو ملی ایران اجرا کرد.

ادامه مطالب در بخش دوم… کلیک کنید

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای جلوگیری از اسپم *